زخمهای یک دوست
مرگ خاطرات
سلام ؟ مثل همیشه به در و دیوار سلام میکنم میدونم ! ملیحه تا حالا فکر کردی من کجام چیکار میکنم چی میخورم و حالم چطوره ؟ ولی من خیلی به فکرتم حتی وقتی چشمات رو میبندی و به خواب ناز فرو میری . ملیحه عزیزم چقد از من دور شدی و من برات چقد ناشناس شدم فکر این موضوع خیلی اذیتم میکنه ولی ذشما چی.....راستش دلم خیلی واست تنگ شده خیلی خیلی . دوست نداشتم مثل دخترای باشی که میان یک روزی و یک روز میرن ولی واقعیت این موضوع واسه من خیلی سخت بود واسه همین نمیتونم فراموشت کنم . ملیحه واسه خودت یه گوشه نشستی و راحت ولی من دارم عذاب میکشم چرا نمیخوای قبول کنی که دوست دارم . من نمیدونم بدنبال چی هستی من خیلی ساده حرفامومیگم ولی شما که انگار نه انگار . یک شب تو خوابم امدی اینقد التماست کردم که نرو از کنارم ولی به من میگفتی برو فرشاد نمیخوام با تو باشم میگفتی به تو بد کردم و خودمم بدبخت کردم ولی من باز التماست میکردم نرو و بمون همه چیز رو از نومیسازیم ولی تو بحرفم گوش نمیکردی وقتی از خواب پریدم بالشتی که زیر سرم بود تمامش نم زده بود اینقدی که توخواب گریه کردم و التماست کردم که بمونی بعد که از خواب بیدار شدم از ته دل گریه کردم جلوی دهنموگرفتم که صدامو بقیه نشنون . ملیحه جانم باور کن از یاد بردن تو برام خیلی سخته با چه زبانی بگم تو رو خدا یک خورده انصاف داشته باش . من شما رو با زور نمیخوام دوست دارم تو هم بیای به طرف من . یک چیزی هست که نگفتم بهت اونم اینیکه اگه هزار بار به دنیا بیام و باز تو رو ببینم باز همین حال و روزی رو دارم که حالا دارم . میدونم خیلی دلخوری از من ولی بخدا احساس من اجازه بهم نمیده که حتی دست مرد دیکه ای بهت بخوره . ملیحه جان چقد دنبالت بیام منکه ویران شدم ولی شما بی خبری از ویرانیم لاقل نگاهتواز من نگیر بی وفا یادت باشه فرشاد خاک پاتو زیارت میکنه نمیدونم این حرفام درسته یا غلط ولی بدون دوست دارم اینقد بهانه واسه این دختر واون دختر اوردم که مادرم گاهی وقتا عصبی میشه به من میگه تو زن نمیخوای ومنومسخره میکنی اخه واسه هر کدومشون هزار بهانه میارم . ملیحه جونم با کی داری میخندی اون وقت که با مرد غریبه میخندی فکر منو بکن ای خدا چطور اینوبهت بفهمونم . این حرف رونباید بگم میدونم ناراحتت میکنه ولی دخترهایی که به من پیشنهاد دادن خیلی خوبی خیلی خیلی بهتر ولی من نمیتونمیکتار موی تورو به هزار تای اونا عوض کنم چرا نمیخواهی احساس منوبفهمی چرا عذابممیدی . چرا نمیایی واقعیت روبهم نمیگی ملیحه جانم من چیزی ندارمکه بعه پات بریزم جز دوست داشتنمو . یادمه تو اخرین دیدارت با من حتی خدا حافظ نگفتی منی که تشنه نگاه حرکت لباتم من به هیچ کس و هیچ رسم و رسومی کارندارم رمن طرف من تویی همین واسم کافی هست ملیحه جانتم منتظرتم توکه اینقد بد نبودی . جطوردلت میاد به مردی دیگه تنها باشی و با اون بخندی ومن تو تنهاییم بسوزم و به این فکر کنم که بمیرم بهتره اگه رفتی با مردی دیگه فرشاد رومرده حساب کن این حرف اخر من و بسبهم سر بزن دلم میخوادت بی معرفت لاقل اکگه میایی به وبلاگ خودت سر میزنی این تمام درد دلام بود در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش را داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشم های تو به من می بخشد شور و عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی غیر لبخند قشنگت دیگه هر چی که دارم ازم بگیر غیر چشمات اون چشای با حیا اون چشای سر به زیر غیر بوی تن تو هر چی اسمش نفسه باشه مال دیگرون غیر دستای تو هر چی رو زمین مقدسه باشه مال دیگرون تو غنیمتی مثه برکه، رو قلب شوره زار تو لطیفی مثه دیبا، مثه تار و پود ابرای بهار تو زلالی مثه بارون، که رو دریا می باره تو، یه افسانه، که ماه یاد مهتاب میاره تو نگاهت مال من همه جونم، همه ی دار و ندارم مال تو تو یه لحظه ات مال من همه عمرم، همه پاییز و بهارم مال تو میروی به سلامت ان هنگام که قدمهای خود را بر میدای و از من دورتر و دورتر میشوی به پشت سرت نگاه نکن تا ویرانیم را حس نکنی نگاه نکن تا گریهایم را نبینی تا صدای خورد شدنم را نشنوی برو دیر وقت منتظر رفتن بودی دوستت داشتم دوستم نداشتی در خلوت تنهایی خود نشسته ام و به اخرین سخنت فکر میکنم . به اخرین ساعتهایی فکر میکنم که احساس میکردم در کنارم میمانی و نماندی و ساعتهای خوشیم را به پایان رساندی . بر خاک نشستم و با مشتی از خاک و در تفکر ان هستم که خدای من به خاک هم رسم دل شکستن اموخته بودی همان خاکی که روزی با ان انسان را افریدی پس امشب با همین خاک دفن میشوم و در خود با بدترین دردها میشکنم و سکوتی خاموش همه جا را فرا میگیرد و همه این دست نوشتها را میخوانند و ساده از ان میگذرند همان طور که او امشب از من گذشت و مرا بدست طوفانهای قلبی بی تاب سپرد تا از جنون رگهای خیالم را پاره سازد و بر اندامم در بستر لرزه سازد و دیدگانم را بعد از اشک ریختن خاموش سازد . اه.... چه سخت هست دل بریدن و چه راحت هست جان دادن در این ساعتها و چه دردیست در سینه ام از نا ملایمتها . ای کاش قصه گوی سر نوشت امشب را جز این مینوشت ای کاش میتوانستم وقت ودا قلبم را از سینه بیرون بیاورم تا برای او سخن از حال خود کند و چشمهایم را جلوی چشمانش قرار دهم تا گریستنش را میدید واندامم را میدید که چطور ویران شده و دستهایی که التماس میکردند و پاهایی که زانو زده ترس از فردایی را دارند که چطور بی او به سپیده صبح بیندیشند . خدای من دستهایم به یاری تایپ حرفهای دلم نمیروند و چطور دفتر خاطرات گذشته ام را ورق میزند و اشکی که مودام میریزد و جوهر بر روی کاغذ را در هم میزند و شمعی که هر چه میسوزد ناتوان شده از خاکستر کردن این خاطرات و وزش طوفانی که در قلبم سر گرفته و برگهای خاطرها را به رشتهای خیالم رسانده و ذهنم را اشفته ساخته است . و بگذار بگویم ملیح من رفتنت از این وادی اتفاق نبود . بلکه بهانه ای برای سوختن این من دیوانه شود . سلام بچها دلم خیلی گرفته هست دیگه باید برم و بفکر فردا باشم نمیدونم فردا چی پیش میاد ولی میدونم دیگه کسی نیست که بهم از روی ترحم رفتار کنه جاده زندگیم یک طرفه بود . قصم به همین اشکها که میریزه و مطلب تایپ میکنم دوست دارم فقط صبحو نبینم بخدا دیگه خستم دیونه شدم چرا خدا منو نمیبینه چرا چرا ........ عمر این وبم کوتاه بود مثل عشقم..... عشقم با دستاش خاکم کرد . دیگه شاید مطلب اپ نشه همتونو به خدا میسپارم خدا نگهدار. سلام گلم امشب کلی پیام بهم دادیم نمیدونم چرا این شبها خوابم نمیبره :همیشه دق دلیامو اینجا خالی میکنم همیشه یاد روزی میفتم که امدی بهم مغازه سر زدی .چه لحظه ای بود کوتاه بود ولی شیرین عزیزم الان از ساعت چهار ونیم شب هم گذشته اصلا فکرم جز خاطر شما جایی دیگه پرنمیزنه.هر روز که میگذره بیشتر جای خالیتون در روزهای من رد پا میگذاره و ذهنمو اشفته ساخته . فکر اینکه نکنه از پیشم بری یا اینکه فراموشم کنی و من در روزهای زندگیت سهمم همین چند پیام کوتاه باشه و بس .خیلی خیلی دلم هواتونو میکنه ولی به خودم میگم فرشاد صبور باش زیاد پیام واسه ملیحه نفرست ممکنه واسش درد سر درست کنی ولی مگه تابم میاد .روزی هزار بار گوشی همراهمو بر میدارم تا ببینم پیامی که شما ندادین ولی میبینم نه خبری نیست حتی این اخریا گوشی همرامو کنارم میگذارمو میخوابم . خیلی کلافه میشم بی تابی زیاد میکنم .بارها از خودم میپرسم الان ملیحه چیکار میکنه .ایا اون هم مثل من بی تاب منه ایا به من فکر میکنه ؟امروز وقتی داشتم پیامهای شما رو ملیحه جون واسه بارها و بارها میخوندم اشک گونهامو خیس کرده بود و متوجه حضور ابجیم نشدم که توی اتاقم اومد دید که من گریه کردم بهم گفت چی شده فرشاد بهش گفتم چیزی نیست .میدونی ابجیم در جواب حرفم چی گفت ؟همون حرفی که شما واسم اسمس کرده بودی گفت خیلی عوض شدی تو خودتی . ملیحه عزیزم باور خیلی نکتها در زندگی من واسم خیلی سخته میترسم از فردایی که دستم توی دستات نباشه میترسم از اینکه تنها بمونم و جاده زندگیم یک طرفه باشه فکر کردن به این مسائل حتی واسم سخته میدونی زیباترین خاطره که من از شما دارم کدوم خاطره هست که در ذهنم نقش بسته.قبلا اگه یادتون باشه یک روز با یک خانمی که همراهتون بود امدین به مغازه من . و من کار شما رو داشتم انجام میدادم وقتی به اطرافم نگاه کردم چشمام به طرف شما ثابت شد.شما چادر پوشیده بودین با قامت بلندتون منو نگاه میکردین چقد اون روز زیبا شده بودین چقد قامتتون اراسته بود به دلم نشستین با یک نگاه . ولی از اون روز کلی میگذره و هنوز من نتونستم حرفای دلمو رو در رو به شما بگم . من رو گلم باید ببخشی اگه گاهی وقتا با حرفام میرنجونمت دست خودم نیست اگه میبینی زیاد حساسم به حرفاتون بگذارید روی حساب دوست داشتن زیاد . میخوام یک روز با دسته گلی که همه گلهاش رز قرمز باشه بیام به دیدنت و بگذارم دسته گلو توی دستات و چشم توی چشمات نگاه کنم اینقد نگات کنم که اسمون بارونی بشه و روی سرمون بباره و صورتمونو خیس کنه تا بتونم اون لحظه گریه کنم و زیر بارون متوجه اشکام نشید تا خجالت نکشم اونقد گریه کنم که دق دلیم خالی بشه گلم اتشی که در وجودم هست وصفی نداره به جنون رسیدم . دیگه این قلبمو سپردمش به دست شما با تمام احساسش میخوام همیشه واسه شما زندگی کنه و شما جاهای خالی محبتشو واسش پر کنید . میدونم ما خوشبخت میشیم به لطف خدا با هم چون دوتاییمون همدیگه رو میخواهیم در ارزوی یکی شدن ملیحه جونم نشیتم: خدایا اوکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت در تنهاترین تنهاییش تنهایش مگذار دوست دارم نازنین سلام دوستان من این هم کوچکترین فرد خانواده ما اسمش ارمین هست اقا ارمین پنج ماهه هست و خنده رو . خصوصیات اخلاقی ارمین کوچولو:خوش خواب و اینکه فقط افرادی رو دوست داره که باهاش حرف بزنن تویی ماه منیرم تو گل بی نظیرم نقش تو در ضمیرم انگاری سبک شدم گر چه بهم گفت جوابم نه است ولی من به همین راضی هستم که به منم فکر میکنه لاقل شاید روزی یشم بر گرده . من راضی هستم به اینکه اون منو از یادش نبرده همین برام کافیه بخدا کافیه بهم گفت در من چی دیدی که اینقد وابسته من شدی .ولی اون نمیدونه که در دل من چی میگذره یکی از پیامها که بهم داده رو مینوسسم واستون .:خیلی خوب میدونید که جوابم نه هست دلیلی نداره این کار رو بکنید . منظورش از این پیام در جواب حرف من نوشت که من گفتم منتظر شما میمونم تا ازدواج کنید .بعد من میرم پی زندگیم پیام بعدی که بهم داد .:من موندم تو کار شما اقایون دخترای زیاد و بهتری هستن هنوز چرا......ای کاش میدونستی گلم نفسم وقتی با دستای قشنگت این پیام رو واسه من مینویشتی من چقد دوست دارم ....ای کاش توی یکی از پیاماتون نوشته بودی که .:فکر نمیکردم شما توی مغازه باشیددیدمتون جا خوردم میخواستم بر گردم که شما متوجه حضورم شدید..خیلی تغییر کردید . گلم چطور دلت میومد با این حال که میدونستی توی مغازه هستم و منتظرتم بر میگشتی .اره خیلی تغییر کردم خودتون هم میدونید برگه ازمایشاتم هنوز روی میز اتاقمه .ای کاش باورم داشتی . میدونی نه گفتنت اشکمو در نیاورد ولی این پیامت انگاری صد بار خواکم کرد:.بهتره فراموش کنید گذشته رو و به فکر ایندتون باشید. من در جواب این پیام شما نوشتم خوب و بد شدن زندگی من دست شماست. نوشته بودی برام.:میخوای عذاب وجدان خراب شدن زندگیتو بندازی گردن من که هر کی بیاد توی زندگیم جواب نه بدم .برای این پیامت چیزی نداشتم حرفی دیگه نمیتونم بگم جز اینکه مثل شمع جلوی چشمات بسوزمو شما بخوای بری با دیگری بهم بگو منظور حرفت از این پیام همین بود . ممنونم ازت حرفی ندارم گله هم نمیکنم با کمال میل میگم بهتون چشم بازم هر چی شما بگین ولی بگذار هر چند وقت یک بار صداتونو بشنوم بخدا همین واسم کافیه .همینکه هر چند وقت یک بار از شما و احساسم وحرفامون توی این وبلاگ مطلب اپ کنم . تنها پیامی که بهم دادین وگریه شوق توی چشمام جمع شد این بود که نوشته بودین.:از بین اشخاصی که امدن خواستگاری شما من تنها کسی بودم که جواب رد بهش دادین و اینطور باهاش رفتار میکنین اصلا رفتار درستی نیست.باید بهتون بگم این لطف خدا هست به من که من لاقل بیشتر از همه توی دل شما هستم .ممنونم از خدای خودم . توی یکی دیگه از پیاماتون نوشته بودین :هر شخصی واسه ایندش یک اعتقاداتی داره منم همینطور ببینم حتی اگه بهتون علاقه و احساسی نداشته باشم چطور میخواین با من زندگی کنید.من در جواب این پیامتون نوشتم اگه شما علاقه به من نداشتین من از این شهر میرم . به جون خودتون که عزیزه واسم من دیگه چطور بتونم توی این شهر بمونم و شاهد زندگی شما با یک مرد دیگه باشم اخه منم مرد هستم غرور دارم احساس دارم خیال کردین اگه خدای نکرده شما رو با کسی ببینم انوقت چی میشه ........دختری رو که اینقد دوسش داری و میخواهیش اگه اون فقط بگه بله امروز رو واسه فردا نمیگذارم با کسی دیگه باشه خیال کردی اسونه واسم نه اشتباه نکن من واسه شما مثل دیگران نیستم همین یکی رو خوب میدونم . توی اخرین پیام نوشته بودین: که این طرز فکر از من بعید هست . و اینکه حرفام عصبیتون میکونه .من هم در جواب نوشتم واستون عاشق واقعی نشدین که بدونید چی میگم بخدا بگی برو میرم از دست خدا شاکی میشم که چرا چرا .اگه قبلا کسی از عاشقی واسم میگفت بهش میخندیدم و میگفتم شما خوشی زده زیر گلوتون از گفتن همین حرفای فانتزی و بی منطق خودم که حالا به شما میگم بدم میومده ولی نمیدونم حالا چی شده که خود من با دل و جون بهتون میگم همین حرفای عاشقونه رو . واسم مهم بود که پیامهای شما رو نوشتم دوست داشتم همیشه بخونمشون من واسه اولین بار این ادرس وب رو به شما دادم و میدونم میای به خونه خودت سر میزنی خانم ده..ده خوش امدی به خونه خودت این هست غم کده من جای دنجی هست ولی جای شما همیشه اینجا خالی هست . این روزها مثل یک کبوتر وحشی شدم و فقط شما میتونید ارومم کنید پس خواهش میکنم این خواهش من مهمترین خواهش زندگی من هست اگه واستون مهم هستم منو از خودتون دور نکنید دوستان من شاید این مطلب رو تا اخر نخونید ولی این قسمت رو بخوان این پست مهمترین پوست این وبلاگ تا حالا میباشد و کاملا خصوصی میباشد راجب خودمو عشقمه نظر حتما فراموش نشه باید خداحافظی کنم از این پوست خیلی سخته ولی باید دیگران نظر بدن راجبش ۱-مکان اشتباه…در این گونه عشقها مکان آشنایی یک محل عمومی مثل کافی شاپ ، پارک ، خیابان و غیره و یا مکانهایی مثل مهمانی ، عروسی و نظایر اینها میباشد.نکته اصلی اینجاست که شما در هیچیک از این مکانها نمی توانید آزادانه با هم حرف بزنید و اگر هم بتوانید بدلیل اتفاقی بودن برخورد مختان کلید کرده و دستخوش هیجان میباشد.
۲–غیبت معشوق…جمله ای از آلن وجود دارد که میگوید : قدرت عشق در غیبت آن میباشد.شما بعد از برخورد یا به معشوق دسترسی ندارید یا یک دسترسی کوتاه مثل تماس تلفنی یا ۲ دقیقه دیدار سر کوچه!!!..شما وقتی امکان برخورد و یا تبادل نظر ندارید امکان ندارد بتوانید بگویید که طرف برای شما مناسب است یا خیر..فقط یک واقعیت وجود دارد وآن هم اینکه شما نقاط ضعف وی را نمیبینید و تمام آنچه را که دوست دارید فرد مورد علاقه تان داشته باشد برای او فرض میکنید!!!!شما از او یک شخصیت می سازید و آن را میبینید نه آنچه که واقعاً او هست… ۳-دروغگویی…این عامل بیشتر از جانب پسرهاست.آنها بمحض آشنایی با فردی می دانند که وی را نمی خواهند ولی برای یک استفاده جنسی شروع به پرت و پلا گویی میکنند.دخترها هم مسلماً نمی خواهند که اسباب لذت باشند پس مقاومت می کنند.در نتیجه یک حباب از رابطه شکل میگیرد که بسرعت میترکد و چیزی جز پاره ای ضربات روحی باقی نمی گذارد… ۴-تلقین…شما در برخورد اولیه عموماً جذب صورت و اندام طرف میشوید.شما مدام به هم عادت میکنید و خواهان یکدیگر میشوید در حالیکه در باطنتان گرایش چیز دیگریست.مثل انسان تشنه برای آب به هر دری میزنید و بعد از سیرابی چشمانتان را باز میکنید.مقوله ها را لطفاً با هم قاطی نکنید…سر حد یک رابطه عاشقانه می تواند یک رابطه جسمی باشد ولی یک خواهش جسمی در پناه عشق بزودی شما را با لگد از خواب بیدار میکند… ۵-چشمان بسته…در ملاقاتها و دیدار ها آنچنان تو کف لعبتی که تور زده اید میروید که دیگر نه هیچ چیز میشنوید نه میبینید!!!بعد از یک چنین ملاقاتهایی اگر به شما بگویند چی شد؟؟شما فقط دری وری خواهید گفت!!پس این ملاقاتها هیچ نکته مثبتی ندارد. ۶-تقلای بیمورد..شما برای تور کردن طرف مورد علاقه از همه چیز و همه کار میزنید و تمام تمرکزتان را برای بدست آوردن معشوق جمع میکنید.بعد که تلاشهای شما به اشتباه از سمت وی علاقه شدید معنی شد و شما خیالتان راحت شد ، بادتان می خوابد و دوباره خودتان میشوید..حالا بامبول در میارین…چون دچار یک نارضایتی پنهان از تلاشی که کرده اید میباشید..رابطه شما بزودی از هم میپاشد… ۷-…پسرها و دخترها از سنین پایین شروع به یافتن همسر میکنند.در زمانی که هیچ آمادگی اجتماعی ندارند.آنها یک نیاز ساده دوستی با جنس مخالفرا که بدلیل بلوغ شکل میگیرد را به غلط عشق تعبییر میکنند..با مغزی خام به هم تعهداتی میدهند.غافل از اینکه زمان ، شرایط واقعی را برایشان آشکار میکند و آنها براحتی ضربه روحی می خورند…این ضربات آنقدر تاثیر دارد که در سنین بالا بدور خود دیواری از بی اعتمادی بکشند و همان دیوار باعث تنهائی شان بشود سلام دوستان من ممنونم از همه شما که به من لطف دارین . یک خواهشی که از همه شما دارم دعا یادتون نره واسه من دعا کنید. این داستان عشقی هست که زخمهاش هنوز بر من بجای مانده قصه از کجا شروع میشود از یک نگاه از یک احساسی فراتر و زیباتر از هر احساسی در وجودت.زمان در گذر بود و من همچون کودکی بازیگوش ازاد از همه قید و بندهای امروز در میان افکار خودم بدنبال یک رد پا هستم .شاید هم در انتظار یک خبر.تنها من نیستم که چنین حالی دارم شاید خیلی ها حال من را درک کرده باشند .ولی انچه برای من گذشت از یک روز غروب بعد از اینکه از سر کار امدم خونه شروع شد .در یک شهر تنها بدنبال کار بودم و احساس دلتنگی عجیبی گاهی وقتها بهم دست میداد طبق معمول به زن داییم تماس گرفتم جویای حالش شدم. اخه اون بیشتر از دیگران درکم میکرد و حرفمو میفهمید.زن داییم از خواهرم بهم نزدیکتر هست. محرم اسرار من بوده و هست .چون خیلی خانمه . بعد از کلی احوال پرسی بهم گفت دختری را برای شما در نظر گرفتم .من پرسیدم ازش با خنده این خانم خوشبخت کی هست بهم معرفیش کرد و گفت. این دختر همون دختری هست که دنبالش هستی مثل خودته و اخلاق خودتونو داره . منهم با خنده بهش گفتم باشه حالا ببینم بعد اگه خوشم بیاد بهتون میگم . و بعد خداحافظی کردم با زن دایی . چند روز گذشت و خبری نشد از زن دایی .من هم فراموش کردم حرفای زن داییمو .تا اینکه مادرم بهم زنگ زد و گفت شما باید بیایی به شهر خودمون تا این خانمی که واسه شما ما پسندیدیم ببینی.این حرف رو که مادرم گفت باورم نشد .اخه فکر میکردم زن داییم باهام شوخی میکنه.زمان گذشت تا اینکه مادرم هر روز بهم زنگ میزد . میگفت خانمی که واسه شما ما در نظر گرفتیم با خانوادش سر انتخاب همسر ایندش مشکل داره و خانوادش واسه شما راضی نمیشن . خانواده دختره میگن باید همسر ایندش کسی باشه که ما شناخت کامل از اون داشته باشیم و دلیل مخالفت خانواده دختره همین بود. این خانمی که واسم در نظر داشتن از دوستای صمیمی زن داییم بود . اخه زن دایی من کتابدار هست و توی کتابخونه کار میکنه و چند سال بود که این خانم رو میشناخت و برای مطالع درساش به اونجا میرفته. روز بعد از اینکه به شهرمون رسیدم به دیدن زن داییم رفتم و اون هم کل اخلاقیات دختره رو بهم گفت و بعد عکس اون خانم رو بهم نشون داد . تصورش واسم یک خورده غیر منتظره بود .من اون دختره رو قبلا دیده بودم. نمیدونم وقتی عکس رو دیدم دست و پام نمیتونستم تکون بدم اخه به یاد نگاهایی افتادم که هنوز از اولین برخورد با اون خانم داشتم و خودم خبر نداشتم یک روزی قرار هست من از این خانم خواستگاری کنم . رنگم پرید زن داییم بهم بر گشت و گفت از چهره این دخترخوشت نمیاد .من هم گفتم نه فقط ...... قبلا دیدم این خانمو .بعد از چند ساعت حرف زدن من و زن داییم طول کشید و باید به بانک میرفتم تا پول به حساب بریزم در طول مسیر بانک تا محل کار زن داییم کلی به اون خانمه فکر کردم .و قرار بر این بود که این خانم بیاد تا ما با هم حرف بزنیم و بیشتر همدیگر رو بشناسیم . البته این خانم از قبل من رو دیده بود و شناخت داشت از من و خانواده من .یک روز رسید که از کتابخونه زن دایی زنگ زد و گفت به این شماره که میدم تماس بگیر خانمی که واستون صحبتشو کرده بودیم میخواد با شما حرف بزنه . من هم با عجله شماره رو گرفتم .کلی با هم حرف زدیم از خودمون گفتیم و خانمه شکلی که با خانوادش داشت واسه انتخاب همسر ایندش واسم بیان کرد و گفت من از حرف خانوادمم نمیتونم بگذرم باید اونها هم راضی باشن و به من گفت زیاد خوش بین به این رابطه نباشیم شاید خانوادم راضی نشدن من مجبورم به حرف اونها باشم.با این حرف انگاری دلم خالی شد . و احساسی از غم در وجودم جاری شد . و خدا حافظی کردیم . نمیدونم چرا من اینقد تغییر کردم . منکه واسم مهم نبود این ماجرا چرا حالا واسم داره لحظه به لحظه مهمتر و مهمتر و سختر میشه . بعد از چندین روز صحبت تلفنی بهم گفت تا چند وقت دیگه خواستگاری از اقوام اونه میاد واسه خواستگاریش و از من خواست صبر کنم . بهم میگفت جواب نه رو به اونها میدم تا پدر و مادرم بفهمن که من راضی به ازدواج با اونی که اونها میخوان نیستم.هر روز میگذشت و من بیشتر به فکر فرو میرفتم و این خانم محترم هم بیشتر علاقه ای که بهم رو داشت پنهان میکرد ولی من هم متوجه رفتارش میشدم و به اون حق میدادم که حرف دلشو پنهان کنه چون از خانوادش اطمینان نداشت. روزی شد که با من این خانم تماس گرفتند و گفتند من نمیتونم جواب پدر شما رو بدم اخه روم نمیشه بگم خانوادم راضی نمیشن . من هم بهش با زبان بی زبانی و دلی که انگار از تپش بیستد گفتم باشه . و به پدرم گفتم لطفا اسم خانمی رو جلوی من نگیرین .من قصد ازدواج ندارم.واسه من سخت بود که چه زود شروع شد و چه زود به اخر رسید و چه سوخت و به اتش کشید احساسم رو ان هم طوری که خودم نفهمیدم چرا همچین شد.بعد از ان ماجرا که گذشت دچار مریضی بدی شدم به طوری که حتی چشمانمو نمیتونستم باز کنم . در اخرین اسمسم ازش گله کردم و در جواب پیام من نوشت . برادرم پیام شما رو دیده و خونده و بهم گفته اگر شما جواب این اقا رو دادین پس چرا بهتون پیام میدن واز من خواسته بود که فراموش کنم همه چیز رو این بود هر چه بر من گذشت .در حال حاضر حالم بهتر شده و در انتظار خبر دوباره از اون هستم هنوز امید دارم که روزی بر میگرده . این شب ها برای ادامه مطالب به درج مطلب بروید صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد برای خواندن اشعار به ادامه مطلب بروید مهم نیست فردا کجایی ... مهم اینه هر جا هستی " دوستت دارم " مهم نیست تا ابد با هم باشیم ... مهم اینه تا ابد " دوستت دارم " مهم نیست قسمت چی میشه ... مهم اینه قست شد " دوستت داشته باشم دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت باران ... آسمون دلش گرفته.... ... آسمون داره اشک میریزه.... ... دل خیس آسمون داره داد میزنه کجایی پس؟ ... انگار آسمون هم انتظار میکشه ... ... آسمون داره گریه میکنه.... ... درست مثل من ... ... من از شادی اشک میریزم اون از غصه ... ... آخه من تو را دارم و اون نداره ... ! از چه بگویم... از اولین آشنایی یا آخرین دیدار... از چه بنویسم... از اولین سلام عاشقانه ات یا آخرین خداحافظی غم انگیزت... آری... از هرچه بگویم باز کم گفته ام. ولی این دل را یارای آن نیست که جز خوبی تو بگوید و این دست نمی تواند چیزی جز خوبی تو بنویسد. می گویم از اولین آشنایی، می گویم از اولین سلام عاشقانه ات. سلام کردی و دل بردی، نگاه کردی و دیده ربودی. ای سبزترین بهار زندگیم، با تو من به بلندای صبح فردا میرسم، با تو من به اوج خوشبختی میرسم، با تو من به قله ی امید و آرزوها میرسم. من مثل چمنزار تشنه ای هستم که احتیاج به باران دارد و تویی آن باران رحمتی که باید بباری. ببار ای باران، که باریدنت سیرابم میکند، شکوفایم میکند. ببار ای باران، باریدنت زندگی به من می بخشد. ببار... آفرید خدا اشک و لبخند را عاشقانه دوستت دارم گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد بهر بهبود ولي فکر دوايي نکنيم جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم شکوه از غير خطاست خطايي نکنيم ياور خويش بدانيم خداياران را جز به ياران خدا دوست وفايي نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم تا بهاران نرسيده است هوايي نکنيم گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان با غم خويش بسازيم و شفايي نکنيم يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم زغفلت من و مايي نکنيم و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم مهرباني صفت بازار عشاق خداست يادمان باشد از اين کار ابايي نکنيم
در تلاطم تپشهاي قلبم تو را ديدم كه چه زيبا بودي ، در فراسوي عشق تورا يافتم وآنگاه با تمام وجودم زندگي را لمس كردم ، اي درياي بي كران هستي در سايه سار مهربانيت گلي كوچك بودم و امروز در
سايه ي چشمانت درختي هستم پر از ميوه عشق؛عشق باران
دستهايت براي من تكيه گاهي هميشه سبزوزيباست است ، مي توانم به آنها دل ببندم و شور ماندن را در بركه زلال چشمانت بيابم تو اشك هايم را احساس كردي و غصه را از دلم زدودي ، آرزو هايم به بودن در كنارت خلاصه مي شود دوست دارم رويش سبز آنها همزمان
با بار ور شدن گل اميد در نگاهت باشد ...
مهربان من واژه واژه ي محبت را از تو آموختم تا اكنون برايت عاشقانه
دوستت دارم ... داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس داستان عاشقانه این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت اولین نیستیم .... اما بهترینیم ....!!![]()
![]()
شدم دیونه مجنون
ای کاش میتوانستم برای ودای اخر این شاخه گل را به شما هدیه کنم.......ای کاش: گفته بودم سهم من از این زندگی همین پیامهای کوتاست و بس ولی افسوس که این قلب دیوانه باور نداشت. دوست نداشتم برایت عشق بازی کنم دوست داشتم تو را معبود این دل دیوانه کنم.
![]()
م... ه


شاید خدا روی شما رو زمین نندازه شاید دلتون پاکتر از من باشه.سر نماز یادتون باشه یک دوست از شما خواست واسش دعا کنین
به اون نگاهی که امروز توی دلش اتش زده برسه .ای کاش میفهمید حالمو ای کاش میدونست چقد دوسش دارم .دیگه کلافه شدم . راهمو انگاری گم کردم . گاهی وقتا که میبینمش چشمام دنبالش راه میفتن تا وقتی که در جمعیت محو میشه .خدایا من جلوی همه این دوستان بهت میگم دوسش دارم لطفتو از من کم نکن قول میدم بهترین باشم.دوستان منواز دعای خیرتون فراموش نکنید . باز هم ممنونم از خداوند که خیلی لطف بهم داره به امید اینکه توی هیچ دلی غم نباشه داداش کوچیکتون فرشاد![]()
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
ادامه مطلب
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
ادامه مطلب
بر خاکیان زمین
این دو دروازه ی محبت را
بر خفته دلهای غمین
این دو نشان عشق و دوستی را
بر دل شکسته های عاشق
این دو بیان احساس را
بر عاطفه های خاموش
این دو رسوم زندگی را
بر ز یاد بردگان عاطفه
این دو اشنای لیلی و مجنون را
بر شیرین و فرهاد اینده
این دو خورشید دوست داشتن را
بر تاریک دلان سر گردان
این دو بازگو کننده ی حرف نگفته را
بر حرفهای دل
این دو زیبایی دل را
بر زشتی های دنیا
لبخند ها را برای نوازش
بر هدیه کردن بر دیگران
اشک بر دلهای دل شکسته
بر بیان عشق و دوست داشتن
بر ان که می خواهی فریاد زنی
با اشک فریادی چون سکوت داد زنی
این دو تار زندگی برای رسیدن به توست
برای دیدن تو
برای اینکه بگویم :
این وبلاگ نویس را با یک دختر زمینی آشنا میکند
پیشنهاد میکنم حتما این داستان را بخوانید
برای خواندن این داستان لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
بهاربیست
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |



