تبليغاتX
زخمهای یک دوست


زخمهای یک دوست

مرگ خاطرات

میخوام بگم من ۶ سال عمر خودمو واسه عشق گذاشتم ولی کلمه ای مسخره تر و بی ارزشتر و دروغ تر از این در دنیا واسه به بازی گرفتن احساس بعضی از ماها وجود نداره شما دنبال عشق نرید بدبخت میکنه ادموئبیچاره میکنه برید حال کنید  عشق با احساس و روح شما بازی میکنه و در اخر تنها میمونی من عاشق بودم به کجا رسیدم الان نمیتونم فراموش کنم گذشته رو ولی طرف مقابلم راحت رفته پی کارش و حالشو میکنه ولی منه خاک بر سر هنوز دارم واسش از احساسم واسش مینویسم که چقد دوسش دارم بدم میاد از خودم که اینقد خرم منو ببخشید بی ادبی میکنم بچها ولی خیلی دلم واسش تنگ شده و با این حال اون داره حالشو میکنه و سالها هم یادی از من توی ذهنش میدونم نمیاد ولی منه دیونه از دوریش روانی شدم و دلم واسه خودم میسوزه که اون داره با یکی دیگه حالشو میکنه ولی منه بیشعور ناراحتم و غیرتی میشم که با کسی دیگه اون زندگی میکنه چرا این حرفا پیش میاد چون من خرم اخه چقد باید بازیچه ادم باید باشه ولی ای کاش میتونست این قانون رو عقلم واسه قلبم تموم کنه و حالیش کنه تا از دوریش و نبودش دلتنگی نکنم . ولی فکر کنم دارم دیونه میشم بچها تو نظرها منو راهنمایی کنید لاقل درد دل کنید با من اروم بگیرم شدم دیونه مجنون
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:40 توسط فرشاد| |

سلام ؟ مثل همیشه به در و دیوار سلام میکنم میدونم ! ملیحه تا حالا فکر کردی من کجام چیکار میکنم چی میخورم و حالم چطوره ؟ ولی من خیلی به فکرتم حتی وقتی چشمات رو میبندی و به خواب ناز فرو میری . ملیحه عزیزم چقد از من دور شدی و من برات چقد ناشناس شدم فکر این موضوع خیلی اذیتم میکنه ولی ذشما چی.....راستش دلم خیلی واست تنگ شده خیلی خیلی . دوست نداشتم مثل دخترای باشی که میان یک روزی و یک روز میرن ولی واقعیت این موضوع واسه من خیلی سخت بود واسه همین نمیتونم فراموشت کنم . ملیحه واسه خودت یه گوشه نشستی و راحت ولی من دارم عذاب میکشم چرا نمیخوای قبول کنی که دوست دارم . من نمیدونم  بدنبال چی هستی من خیلی ساده حرفامومیگم ولی شما که انگار نه انگار . یک شب تو خوابم امدی اینقد التماست کردم که نرو از کنارم ولی به من میگفتی برو فرشاد نمیخوام با تو باشم میگفتی به تو بد کردم  و خودمم بدبخت کردم ولی من باز التماست میکردم نرو و بمون همه چیز رو از نومیسازیم ولی تو بحرفم گوش نمیکردی وقتی از خواب پریدم بالشتی که زیر سرم بود تمامش نم زده بود اینقدی که توخواب گریه کردم و التماست کردم که بمونی بعد که از خواب بیدار شدم از ته دل گریه کردم جلوی دهنموگرفتم که صدامو بقیه نشنون . ملیحه جانم باور کن از یاد بردن تو برام خیلی سخته با چه زبانی بگم تو رو خدا یک خورده انصاف داشته باش . من شما رو با زور نمیخوام دوست دارم تو هم بیای به طرف من . یک چیزی هست که نگفتم بهت اونم اینیکه اگه هزار بار به دنیا بیام و باز تو رو ببینم باز همین حال و روزی رو دارم که حالا دارم . میدونم خیلی دلخوری از من ولی بخدا احساس من اجازه بهم نمیده که حتی دست مرد دیکه ای بهت بخوره . ملیحه جان چقد دنبالت بیام منکه ویران شدم ولی شما بی خبری از ویرانیم لاقل نگاهتواز من نگیر بی وفا یادت باشه فرشاد خاک پاتو زیارت میکنه نمیدونم این حرفام درسته یا غلط ولی بدون دوست دارم اینقد بهانه واسه این دختر واون دختر اوردم که مادرم گاهی وقتا عصبی میشه به من میگه تو زن نمیخوای ومنومسخره میکنی اخه واسه هر کدومشون هزار بهانه میارم . ملیحه جونم با کی داری میخندی اون وقت که با مرد غریبه میخندی فکر منو بکن ای خدا چطور اینوبهت بفهمونم . این حرف رونباید بگم میدونم ناراحتت میکنه ولی دخترهایی که به من پیشنهاد دادن خیلی خوبی خیلی خیلی بهتر ولی من نمیتونمیکتار موی تورو به هزار تای اونا عوض کنم چرا نمیخواهی احساس منوبفهمی چرا عذابممیدی . چرا نمیایی واقعیت روبهم نمیگی  ملیحه جانم من چیزی ندارمکه بعه پات بریزم جز دوست داشتنمو  . یادمه تو اخرین دیدارت با من حتی خدا حافظ نگفتی منی که تشنه نگاه حرکت لباتم من به هیچ کس و هیچ رسم و رسومی کارندارم رمن طرف من تویی همین واسم کافی هست ملیحه جانتم منتظرتم توکه اینقد بد نبودی . جطوردلت میاد به مردی دیگه تنها باشی و با اون بخندی ومن تو تنهاییم بسوزم و به این فکر کنم که بمیرم بهتره اگه رفتی با مردی دیگه فرشاد رومرده حساب کن این حرف اخر من و بسبهم  سر بزن دلم میخوادت بی معرفت لاقل اکگه میایی به وبلاگ خودت سر میزنی این تمام درد دلام بود

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:21 توسط فرشاد| |

سلام ملیحه نامرد این حرف رو باید خیلی وقت قبل باید به تو میگفتم اره تو نامرد بودی نامردی که احساس و دوست داشتنمو درک نکرد . یه دختر به تو گفت با من دوسته از اون دختره بقدری بدم میاد که خدا داغ دل منو از اون بگیره که چرا واسه شما زنگ زد و اون حرفا رو بهت گفت چرا چرا . حالا هو با اقای درویش هستی لعنت به تو منو به چی فروختی ؟ تموم احساسمو به بازی گرفتی ولی از یادم نمیری . این حرفا رو نمیگم تا برگردی بهم محبت کنی چون دیگه با هر کس که دوست داشتی رفتی برو امیدوارم خوش باشی هر جا که باشی ولی بدون با من بازی کردی و من نمی بخشمت . ولی از همه این حرفا گذشته هیچکی جاتو واسم نمیگیره اینو با تمام وجود میگم دوست دارم . خواستگار زیاد داری حق داری خود خواه اگه یه روزی این مطالبو خوندی شاید بدونی چه کسی رو پس زدی . حیف احساسم که خرج شما شد . ارزوی خوشبختی شما رو دارم خوشکله ولی دلم شکسته خیلی بی وفا ای کاش میشد ببینمت . میترسم از این که هستم بدتر بشم اگه ببینمت خدا نگهدار عزیزم
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:4 توسط فرشاد| |

سلام . وقتی احساس میکنید که امروز از روزهای قبل بهتره و سر حال هستین و روحیه خوبی دارید و انگار دنیا و ادماش همه و همه امروز با شما قرار هست تا شب خوب باشن به فردی که برخورد میکنید رفتار بسیار خوب و صبور و شایسته از خود نشون میدید بطوری که حتی روی رفتار طرف مقابل تاثیر خوب میگذارید . چقد شیرین هست دنیا براتون انگاری از مادر دوباره متولد شدین چه لحظات شیرینی هست . با خانوادتون خیلی خوب رفتار میکنید حتی اگر در منزل پدرتون باشید صبحکه از توی اتاق خواب خودت بیرون میای با روحیه باز با اونا رفتار میکنی بطوری که شاید مادرتون از شما سوال کنه {پسرم یا دخترم } دیشب خواب دیدی خیلی سر حالی . دوست دارم اگه چنین حالی بهتون دست داده نوار زندگی خودتونو به عقب بر گردونید به ساعتها یا روزهای قبل و دنبال این باشید که چه چیزی باعث شده که شما اینقد حلتون امروز خوب باشه ؟ مطمئن هستم اکروز قرار هست خبر خوبی بعد از مدتها انتظار بهتون برسه یا قرار هست یک کار مهمی و خوب در زندگی شما اتفاق بیفته . حالا ممکن هست این خوشحالی شما از لحاظ مادی یا معنوی باشه ! که خیلی واستون مهمه . امیدوارم تا اینجا متوجه منظور من شده باشین . میخواستم در ادامه حرفم مطلبی رو به شما بگم . من هم یک روزی چنین حالی داشتم . و قرار بود که خبر خوشی بهم برسه بعد از مدتها انتظار . {البته من ۲۴ سالمه و مجرد هستم و مشکلات مادی ندارم و مشکل عمده من بر میگرده به اینکه تنها هستم و قصد ازدواج با اون کسی که دلم میخواد رو دارم } یک روزی قرار بود من جواب خواستگاری که از یک دختر رو کرده بودم بشنوم . نمیدونید شما چه حالی انسان داره وقتی که یک شخص رو برای ازدواج انتخاب میکنه و با تمام وجود دنبال شیرینی زندگیش هست . منظور از شیرینی زندگی همون عشق هست دو.ست داشتن همان احساسی که در وجود همه ما هست و همه ما در یک سنین خاص با اون سر و کار داریم و جالب اینجاست که این احساس ما با هیچ ثروت و پولی بدست نمیاد و بستگی به هنر نمایی قلبی خودمون داره که مثل یک مادری که ۹ ماه انتظار میکشه و بار داره تا فرزندشو به دنیا بیاره . شاید از اینجای حرفام خیلی تلخ باشه لاقل واسه خودم . هر بار با شوق یه چیزی رو میخواستم نشد هیچ وقت نشد نمیدونم چرا ؟ ایا واقعا من هستم که بدم و در نتیجه کارهای خودمه که اخرش اینطور میشه . بارها سعی کردم منطقی تصمیم بگیرم و منطقی رفتار کنم ولی افسوس که بدتر و بدتر شد . من فقط احساس زندگی کردم احساس دوست داشتن کردم ولی همیشه کم اوردم و ضربهای شدید روحی به من وارد شد . همیشه احساس تنهایی کردم . زندگی من شده بعد این همه مدت علامت !!!؟؟؟ باز هم در ادامه حرفم میخواستم بگم اونروز قرار نبود خبر خوبی به من برسه انگار از قبل برنامه ریزی شده بود که بدترین خبر به من برسه . نمیخوام بگم چه حرفایی گفته شد و چه گذشت خلاصه این بود که دل ما شکست . یادم نمیره اولین باری که به خانوادم گفتم من دختری رو دوست دارم و میخوام با اون ازدواج کنم مادرم به من برگشت و گفت اون دختربدرد شما نمیخوره و وقتی دلیل خواستم تا بدونم چرا بدرد من نمیخوره پدر و مادرم دلایل خوبی و منطقی به من ندادند و در واقع میخواستند نظر خودشونو بهمن تحمیل کنند . از اولین بار گذشت و سالها گفتم که من غیر اون دختر کسی رونمیخوام ولی خانواده من هر روز بیشتر از روز قبل به طرف من جبهه گیری میکردند و من رو منع میکردند . و جالب این هست که هر چقد گشتم مثل اون دختر پیدا نکردم و نبود و چند بار با اسرار خانوادم به دخترهایی که میگفتند برای ازدواج با من فکر میکردم شخص مورد توجهی برای من بین انها نبود فقط یک نفر از انها به دلم نشست ولی اون هم بعد از مدتها با من بازی کرد و میگفت خانوادم راضی به ازدواج با یک پسر غریبه نمیشوند و بقول خودش طوری وانمود میکرد که دوسم داره بعد دو ماه فهمیدم اون دختره از من به عنوان وسیله ای میخواست استفاده کنه که خانوادش راضی بشن تا به اون پسری که میخواد برسه و بالاخره هم رسید اون دختره به هدفش و من بعد از کلی انتظار به این نتیجه رسیدم که مثل عروسکی در حال بازی دادن بودم . از این پس فکر نمیکنم دیگه راضی به ازدواج به این اسونی بشم و خودمو در دست هر دختری قرار دهم تا از من استفاده کنه . واقعیت زندگی حال من این شده که دلم از سنگ شده و میخواد سنگ دل بمونه چون از یک رنگ بودن چیزی جز رنج دستگیرم نشد . پس از شما اقایون مجرد میخوام واسه خودتون ارزش بگذارید و خودتونو کم نشمورید . تا مثل من نشید و همیشه از بین برید . به امید اون روزی که خانمها مجرد از لیست شیطان بیان بیرون که شک میدونم پس بهتره ما مردهای مجرد . مجرد بمونیم و ترشیده شدن خانمها رو ببینیم با کلی ناز و چی چی خانمها

 

در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش را داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشم های تو به من می بخشد شور و عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

 

غیر لبخند قشنگت دیگه هر چی که دارم ازم بگیر غیر چشمات اون چشای با حیا اون چشای سر به زیر غیر بوی تن تو هر چی اسمش نفسه باشه مال دیگرون غیر دستای تو هر چی رو زمین مقدسه باشه مال دیگرون تو غنیمتی مثه برکه، رو قلب شوره زار تو لطیفی مثه دیبا، مثه تار و پود ابرای بهار تو زلالی مثه بارون، که رو دریا می باره تو، یه افسانه، که ماه یاد مهتاب میاره تو نگاهت مال من همه جونم، همه ی دار و ندارم مال تو تو یه لحظه ات مال من همه عمرم، همه پاییز و بهارم مال تو

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:54 توسط فرشاد| |

سلامی با روزگاری تلخ سلامی به تو که دیر وقت خبر از من نمیگیری و نمیخوای شادی زندگیتو بهم بزنم . سلامی از دور واست میفرستم نفسم میدونی دارم چی میکشم . خبر داری چه حال و روزگاری دارم . نفسم من چی کم گذاشتم واست . وجودتو ازم گرفتی ساختم باهاش ولی حالا محروم کردی حتی چشمامو از روی مهربونت اخه چرا چرا . ملیحه جون من توی این زندگی بی سودم چیزی نفهمیدم جز عشق و علاقه به تو . اخه چرا چرا . نمیخوای ببینی چی میکشم  .ملیحه جونم هر روز بیشتر از روز قبل بهت علاقمند میشم ولی تو اینو نمیدونی . این روزها چیزی ندارم جز اینکه فقط میدونم خیلی دوست دارم . ملیحه من چی شد کدوم ظالم منو از تو جدا کرد . مگه نمیدونی دلم واسه صدات تنگ شده واسه دیدن چشمات دلم پر میزنه چرا نمیخوای بفهمی چرا . من چه کاری بکنم اخه این دلم حرف حالیش نمیشه . خدا خدا هزار بار خدایا منو به همون روزهایی بر گردون که ملیحم یک جورایی بهم فکر میکرد و پیشم گاه گاهی میومد . اخه با چه زبانی بهت بگم که واسه من دومی نداری . شاید توی این چند مدت از من بی خبر بودی ولی من شبها بعد از اینکه از سر کارم میام گاه گاه میام خونتون به درب خونتون نگاه میکنم اینطوری بیشتر احساس ارامش میکنم واسه اینکه بهتون نزدیکتر میشم و با خودم فکر میکنم پشت این درهای بسته ملیحه جونم نشسته . ملیحه جون گاهی وقتا که میام جای خونتون و به شمارتون زنگ میزنم شمارتون مشغولی میزنه نمیدونم با چه کسی نیم ساعت حرف میزنی در صورتی که در همون زمان من پشت درب خونتون ایستادم دلم میشکنه حتی توی راه برگشت به خونمون کلی اشک میریزم چون احساس میکنم شما با اونی که دوسش داری حرف میزنی و وجود من توی زندگیتون جز رنج و عذاب بیشتر واسم نیست . ملیحه جونم میخوام بدونم اونی که شما دوسش داری چطور هست که از من بهتره بگو بهم بخدا قول میدم مثل همون بشم واست اخلاقمو عوض میکنم به جون فرشاد همونی میشم که تو بخوای ولی اینطور قلبمو نشکون که با زندگیم داری بازی میکنی شاید این حرفام واست خنده دار باشه ولی اخه چیکار کنم که جز تو چشمام و قلبم نمیخواد کسی رو . از وجود تو واسم توی این زندگی همین وبلاگ مونده بهم بگو این انصافه . چیکار کنم ملیحه جونم اگه زیاد زیبا نیستم میفهمم شاید اونی که دوسش داری خیلی از من بهتر باشه ملیحم ولی بدون من غریبه بد جوری غریبم . ملیحم گفته بودم هیچ وقت مطلب ننویسم توی این وبلاگ ولی ننوشتنم دلیل این نمیسشه که من شما رو از یاد بردم . چرا اینطوری شد ملیحم چرا من اشک میریزم چرا همیشه احساس دلتنگی دارم . چرا بهم بگو گناهم چی بود . چرا نباید ببینمت چرا خودتو ازم دور میکنی چرا . منکه جز دوست داشتن تو کاری ندارم اجبارم نکن که فراموشت کنم این کارات فقط با همه وجودم بازی میکنه . ملیحم شنیده بودم دوستات پرسیدن که فرشاد دوست دختری داره یا نه . ؟ !!!!اخه چرا به دوستات اجازه میدین که راجب من اینطور حرف بزنن اخه چرا مقصر منم اگه اشنایی میاد توی مغازه و خانوم هست . چرا پای بهانه گیری رو پیش میکشی چرا چرا ملیحم . اخرین روزی که شما امدی خانمی توی مغازه بود و با من حرف میزد شما امدین توی مغازه و میدونم که فکر کردی اون دختره دوست من هست درست گفتم اره میدونم همین فکر رو کردین . چرا از دختره نپرسیدی چه نسبتی با من داره زود قضاوت نکن راجبم . ای کاش بهتر از همیشه درکم میکردی و میفهمیدی چقد میخوامت . اخه چرا نمیفهمی دلیل اینهمه کوچیک کردنم چیه ملیحم چرا . ملیحه جونم کمکم کن هیچ کس نمیتونه منو به دنیا بر گردونه جز خودت . میدونی قصه زندگی من به اخر خط رسیده و فقط من دارم کشش میدم و هر چقد دارم التماست میکنم متوجه من نیستی ملیحه جون یک روز میرسه اخرین وصیعت منو توی همین وبلاگ بخونی من بعد تو چیزی ندارم که ببازم و دل به این دنیا ببندم تو ازدواج کن به تمام مقدصات دنیا مگر خانوادم با ازدواجت مراسم دفن منو بگیرن . نخند میدونم به حرفام اعتقادی نداری ولی یادت باشه من همون فرشادی هستم که از روی احساسات تصمیم میگیره . میدونی ملیحه جونم منی که همیشه وقتی بیدارم یا خوابم با یادت زندگی میکنم دوست داری بعد از ازدواج کردنت خنجری مونده باشه توی دستت که توی سینم جا نگذاشته باشی . من فقط دوست دارم همین . یک حرفایی بود که توی دلم بود  ولی بهتون نگفته بودم گلم من زندگی خانم پارسایی همسایتونو شنیدم که چه زندگی تلخی داشته خیلی ناراحت شدم میدونم اون یکی از دوستای خوبتون هست چند روز قبل دیدمش با پدرش امده بود ازمایشگاه مرکزی جای خونمون من بهتون حق میدم که اینقد به همه چیز شک کنی و میدونم دلایل خودتو داری برای ازدواج ولی من اصلا در طول عمرم ازارم به مورچه نرسیده فقط نمیدونم چرا متوجه من و حرفام و احساسم نمیشی . ب از طرف من به خانم جهانتیغ دوستت بگو اونی که شما توی مغازه من دیدین یکی از دوستای دوران دانشجویی ابجیم بوده خانم پودینه تازه ما با هم رفت و امد خانوادگی داریم و خواهشی از خودت دارم این هست که به فکر منم باش لاقل بهم سر بزن و جواب تلفنای منو بده  بخدا دیگه  بریدم از این چند وقت که تلفنها اسمس ارسال نمیکنه اینقد دلم پره که نگو کلی باهاتون حرف داشتم و دارم . ملیحه جونم شاید کسی شما رو از من دور کرده ولی خاطر شما رو هیچ وقت هیچ کس نمیتونه از ذهنم خارج کنه . هر شب تا صبح بهتون فکر میکنم اینقدی که از بیدار خوابی صبحا منو بابا با مشت بیدار میکنه . وقتی بهتون میگم ملیحه جونم احساس زیبایی بهم دست میده چون هنوز فکر میکنم دیگه کسی نمیتونه حتی فکر کردن به شما رو ازم بگیره .
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:41 توسط فرشاد| |

میروی به سلامت ان هنگام که قدمهای خود را بر میدای و از من دورتر و دورتر میشوی به پشت سرت نگاه نکن تا ویرانیم را حس نکنی نگاه نکن تا گریهایم را نبینی تا صدای خورد شدنم را نشنوی برو دیر وقت منتظر رفتن بودی دوستت داشتم دوستم نداشتی در خلوت تنهایی خود نشسته ام و به اخرین سخنت فکر میکنم . به اخرین ساعتهایی فکر میکنم که احساس میکردم در کنارم میمانی و نماندی و ساعتهای خوشیم را به پایان رساندی . بر خاک نشستم و با مشتی از خاک و در تفکر ان هستم که خدای من به خاک هم رسم دل شکستن اموخته بودی همان خاکی که روزی با ان انسان را افریدی پس امشب با همین خاک دفن میشوم و در خود با بدترین دردها میشکنم و سکوتی خاموش همه جا را فرا میگیرد و همه این دست نوشتها را میخوانند و ساده از ان میگذرند همان طور که او امشب از من گذشت و مرا بدست طوفانهای قلبی بی تاب سپرد تا از جنون رگهای خیالم را پاره سازد و بر اندامم در بستر لرزه سازد و دیدگانم را بعد از اشک ریختن خاموش سازد . اه.... چه سخت هست دل بریدن و چه راحت هست جان دادن در این ساعتها و چه دردیست در سینه ام از نا ملایمتها . ای کاش قصه گوی سر نوشت امشب را جز این مینوشت ای کاش میتوانستم وقت ودا قلبم را از سینه بیرون بیاورم تا برای او سخن از حال خود کند و چشمهایم را جلوی چشمانش قرار دهم تا گریستنش را میدید واندامم را میدید که چطور ویران شده و دستهایی که التماس میکردند و پاهایی که زانو  زده  ترس از فردایی را دارند که چطور بی او به سپیده صبح بیندیشند . خدای من دستهایم به یاری تایپ حرفهای دلم نمیروند و چطور دفتر خاطرات گذشته ام را ورق میزند و اشکی که مودام میریزد و جوهر بر روی کاغذ را در هم میزند و شمعی که هر چه میسوزد ناتوان شده از خاکستر کردن این خاطرات و وزش طوفانی که در قلبم سر گرفته و برگهای خاطرها را به رشتهای خیالم رسانده و ذهنم را اشفته ساخته است . و بگذار بگویم ملیح من رفتنت از این وادی اتفاق نبود . بلکه بهانه ای برای سوختن این من دیوانه شود .ای کاش میتوانستم برای ودای اخر  این شاخه گل را به شما هدیه کنم.......ای کاش: گفته بودم سهم من از این زندگی همین پیامهای کوتاست و بس ولی افسوس که این قلب دیوانه باور نداشت. دوست نداشتم برایت عشق بازی کنم دوست داشتم تو را معبود این دل دیوانه کنم.

سلام بچها دلم خیلی گرفته هست دیگه باید برم و بفکر فردا باشم نمیدونم فردا چی پیش میاد ولی میدونم دیگه کسی نیست که بهم از روی ترحم رفتار کنه جاده زندگیم یک طرفه بود . قصم به همین اشکها که میریزه و مطلب تایپ میکنم دوست دارم فقط صبحو نبینم بخدا دیگه خستم دیونه شدم چرا خدا منو نمیبینه چرا چرا ........

  عمر این وبم کوتاه بود مثل عشقم.....  عشقم با دستاش خاکم کرد . دیگه شاید مطلب اپ نشه همتونو به خدا میسپارم خدا نگهدار.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 2:0 توسط فرشاد| |

سلام گلم امشب کلی پیام بهم دادیم نمیدونم چرا این شبها خوابم نمیبره :همیشه دق دلیامو اینجا خالی میکنم همیشه یاد روزی میفتم که امدی بهم مغازه سر زدی .چه لحظه ای بود کوتاه بود ولی شیرین عزیزم الان از ساعت چهار ونیم شب هم گذشته اصلا فکرم جز خاطر شما جایی دیگه پرنمیزنه.هر روز که میگذره بیشتر جای خالیتون در روزهای من رد پا میگذاره و ذهنمو اشفته ساخته . فکر اینکه نکنه از پیشم بری یا اینکه فراموشم کنی و من در روزهای زندگیت سهمم همین چند پیام کوتاه باشه و بس .خیلی خیلی دلم هواتونو میکنه ولی به خودم میگم فرشاد صبور باش زیاد پیام واسه ملیحه نفرست ممکنه واسش درد سر درست کنی ولی مگه تابم میاد .روزی هزار بار گوشی همراهمو بر میدارم تا ببینم پیامی که شما ندادین ولی میبینم نه خبری نیست حتی این اخریا گوشی همرامو کنارم میگذارمو میخوابم . خیلی کلافه میشم بی تابی زیاد میکنم .بارها از خودم میپرسم الان ملیحه چیکار میکنه  .ایا اون هم مثل من بی تاب منه ایا به من فکر میکنه ؟امروز وقتی داشتم پیامهای شما رو ملیحه جون واسه بارها و بارها میخوندم اشک گونهامو خیس کرده بود و متوجه حضور ابجیم نشدم که توی اتاقم اومد دید که من گریه کردم بهم گفت چی شده فرشاد بهش گفتم چیزی نیست .میدونی ابجیم در جواب حرفم چی گفت ؟همون حرفی که شما واسم اسمس کرده بودی گفت خیلی عوض شدی تو خودتی . ملیحه عزیزم باور خیلی نکتها در زندگی من واسم خیلی سخته میترسم از فردایی که دستم توی دستات نباشه میترسم از اینکه تنها بمونم و جاده زندگیم  یک طرفه باشه فکر کردن به این مسائل حتی واسم سخته میدونی زیباترین خاطره که من از شما دارم کدوم خاطره هست که در ذهنم نقش بسته.قبلا اگه یادتون باشه یک روز با یک خانمی که همراهتون بود امدین به مغازه من . و  من کار شما رو داشتم انجام میدادم وقتی به اطرافم نگاه کردم چشمام به طرف شما ثابت شد.شما چادر پوشیده بودین با قامت بلندتون منو نگاه میکردین چقد اون روز زیبا شده بودین چقد قامتتون اراسته بود به دلم نشستین با یک نگاه . ولی از اون روز کلی میگذره و هنوز من نتونستم حرفای دلمو رو در رو به شما بگم . من رو گلم باید ببخشی اگه گاهی وقتا با حرفام میرنجونمت دست خودم نیست اگه میبینی زیاد  حساسم به حرفاتون بگذارید روی حساب دوست داشتن زیاد . میخوام یک روز با دسته گلی که همه گلهاش رز قرمز باشه بیام به دیدنت و بگذارم دسته گلو توی دستات و چشم توی چشمات نگاه کنم اینقد نگات کنم که اسمون بارونی بشه و  روی سرمون بباره و صورتمونو خیس کنه تا بتونم اون لحظه گریه کنم و زیر بارون متوجه اشکام نشید تا خجالت نکشم اونقد گریه کنم که دق دلیم خالی بشه گلم اتشی که در وجودم هست وصفی نداره به جنون رسیدم . دیگه این  قلبمو سپردمش به دست شما با تمام احساسش میخوام همیشه واسه شما زندگی کنه و شما جاهای خالی محبتشو واسش پر کنید . میدونم ما خوشبخت میشیم به لطف خدا با هم چون دوتاییمون همدیگه رو میخواهیم

 

در ارزوی یکی شدن ملیحه جونم نشیتم:تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 5:55 توسط فرشاد| |

سلام دوستان من امشب هم مثل همه شبها میگذره جای خالیش احساس میشه.دلم میخواد بهش پیام بدم ولی میترسم واسش بد بشه برادرش ممکنه پیام منو بخونه . نمیخوام واسش باری بشم نمیخوام از من برنجه من با این تنهایی میسازم و مینویسم شاید بخونه . امشب یکی از شبهای دهه فاطمیه هست مردم پیر و جوان از جلوی خونمون عبور میکنن میرن مسجد دلم میخواست امشب مسجد بودم و سرمو میگذاشتم میزدم زیر گریه شاید دلم سبک میشد بارها رو به خدا میکنم امشب .میگم خدایا منت خیلی خواستها از شما داشتم ولی شما رو به این شب عزیز نظری هم به من بکن خدایا خیلی خستم دلم گرفته خدایا من تنها موندم توی این اتاق با کلی ارزو خدایا جای خالیش همیشه با منه چرا هر وقت میخوام به زندگیم سامون بدم نمیشه خیلی دوسش دارم ارزومه خدایا همدم لحظه لحظه عمرم باشه بهم برسونش دیگه خدایا همین یک کار رو واسم انجام بده ازت چیزی نمیخوام.نمیدونم تا چه وقت به انتظار بشینم این انتظار داره خفم میکنه و حسرت رو بر روی دلم هک کرده

خدایا اوکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت در تنهاترین تنهاییش تنهایش مگذار

دوست دارم نازنینم... ه

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:8 توسط فرشاد| |

سلام دوستان من این هم کوچکترین فرد خانواده ما اسمش ارمین هست اقا ارمین

پنج ماهه هست و خنده رو .

خصوصیات اخلاقی ارمین کوچولو:خوش خواب و اینکه فقط افرادی رو دوست داره که

باهاش حرف بزنن

 

تویی ماه منیرم

تو گل بی نظیرم

نقش تو در ضمیرم

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:24 توسط فرشاد| |

سلام دوستان من یه حرفی دارم توی دلم نمیدونم چطور بنویسم .اول ارامش خودمو حفظ کنم بعد یک نفس عمیق .........حالا بهتر شد من امروز تا چند دیقه قبل با خانم ده..ده حرف زدم همون کسی که طلوع زندگیم و غروب من خواهد بود .این حرفم یک حرف نیست دروغ نیست بلکه تمام راستی و پاکی گفتارم بود . باور نمیکنم امروز رو فراموش هم نمیکنم امروز رو بخدا این گفتهای یک جوان ۲۴ ساله بود که با تمام وجود عاشقانه از احساسش نسبت به یک دوست که با تمام وجود دوستش داره میگفت . خدا رو هزار بار واسه امروز شکر میکنم واسه همه نعمتهاش که به من داده .خدایا شکرت

انگاری سبک شدم گر چه بهم گفت جوابم نه است ولی من به همین راضی هستم که به منم فکر میکنه لاقل شاید روزی یشم بر گرده .

من راضی هستم به اینکه اون منو از یادش نبرده همین برام کافیه بخدا کافیه

بهم گفت در من چی دیدی که اینقد وابسته من شدی .ولی اون نمیدونه که در دل من چی میگذره

یکی از پیامها که بهم داده رو مینوسسم واستون .:خیلی خوب میدونید که جوابم نه هست دلیلی نداره این کار رو بکنید . منظورش از این پیام در جواب حرف من نوشت که من گفتم منتظر شما میمونم تا ازدواج کنید .بعد من میرم پی زندگیم

پیام بعدی که بهم داد .:من موندم تو کار شما اقایون دخترای زیاد و بهتری هستن هنوز چرا......ای کاش میدونستی گلم نفسم وقتی با دستای قشنگت این پیام رو واسه من مینویشتی من چقد دوست دارم ....ای کاش

توی یکی از پیاماتون نوشته بودی که  .:فکر نمیکردم شما توی مغازه باشیددیدمتون جا خوردم میخواستم بر گردم که شما متوجه حضورم شدید..خیلی تغییر کردید  . گلم چطور دلت میومد با این حال که میدونستی توی مغازه هستم و منتظرتم بر میگشتی .اره خیلی تغییر کردم خودتون هم میدونید برگه ازمایشاتم هنوز روی میز اتاقمه .ای کاش باورم داشتی .

میدونی نه گفتنت اشکمو در نیاورد ولی این پیامت انگاری صد بار خواکم کرد:.بهتره فراموش کنید گذشته رو و به فکر ایندتون باشید. من در جواب این پیام شما نوشتم خوب و بد شدن زندگی من دست شماست.

نوشته بودی برام.:میخوای عذاب وجدان خراب شدن زندگیتو بندازی گردن من که هر کی بیاد توی زندگیم جواب نه بدم .برای این پیامت چیزی نداشتم حرفی دیگه نمیتونم بگم جز اینکه مثل شمع جلوی چشمات بسوزمو شما بخوای بری با دیگری بهم بگو منظور حرفت از این پیام همین بود . ممنونم ازت حرفی ندارم گله هم نمیکنم با کمال میل میگم بهتون چشم بازم هر چی شما بگین ولی بگذار هر چند وقت یک بار صداتونو بشنوم بخدا همین واسم کافیه .همینکه هر چند وقت یک بار از شما و احساسم وحرفامون توی این وبلاگ مطلب اپ کنم .

تنها پیامی که بهم دادین وگریه شوق توی چشمام جمع شد این بود که نوشته بودین.:از بین اشخاصی که امدن خواستگاری شما من تنها کسی بودم که جواب رد بهش دادین و اینطور باهاش رفتار میکنین اصلا رفتار درستی نیست.باید بهتون بگم این لطف خدا هست به من که من لاقل بیشتر از همه توی دل شما هستم .ممنونم از خدای خودم .

توی یکی دیگه از پیاماتون نوشته بودین :هر شخصی واسه ایندش یک اعتقاداتی داره منم همینطور ببینم حتی اگه بهتون علاقه و احساسی نداشته باشم چطور میخواین با من زندگی کنید.من در جواب این پیامتون نوشتم اگه شما علاقه به من نداشتین من از این شهر میرم . به جون خودتون که عزیزه واسم من دیگه چطور بتونم توی این شهر بمونم و شاهد زندگی شما با یک مرد دیگه باشم اخه منم مرد هستم غرور دارم احساس دارم خیال کردین اگه خدای نکرده شما رو با کسی ببینم انوقت چی میشه ........دختری رو که اینقد دوسش داری و میخواهیش اگه اون فقط بگه  بله امروز رو واسه فردا نمیگذارم با کسی دیگه باشه خیال کردی اسونه واسم نه اشتباه نکن من واسه شما مثل دیگران نیستم همین یکی رو خوب میدونم .

توی اخرین پیام نوشته بودین: که این طرز فکر از من بعید هست . و اینکه حرفام عصبیتون میکونه .من هم در جواب نوشتم واستون عاشق واقعی نشدین که بدونید چی میگم بخدا بگی برو میرم از دست خدا شاکی میشم که چرا چرا .اگه قبلا کسی از عاشقی واسم میگفت بهش میخندیدم  و میگفتم شما خوشی زده زیر گلوتون  از گفتن همین حرفای فانتزی و بی منطق خودم که حالا به شما میگم بدم میومده ولی نمیدونم حالا چی شده که خود من با دل و جون بهتون میگم همین حرفای عاشقونه رو .

واسم مهم بود که پیامهای شما رو نوشتم دوست داشتم همیشه بخونمشون من واسه اولین بار این ادرس وب رو به شما دادم و میدونم میای به خونه خودت سر میزنی خانم ده..ده خوش امدی به خونه خودت این هست غم کده من جای دنجی هست ولی جای شما همیشه اینجا خالی هست . این روزها مثل یک کبوتر وحشی شدم و فقط شما میتونید ارومم کنید پس خواهش میکنم این خواهش من مهمترین خواهش زندگی من هست اگه واستون مهم هستم منو از خودتون دور نکنید

دوستان من شاید این مطلب رو تا اخر نخونید ولی این قسمت رو بخوان این پست مهمترین پوست این وبلاگ تا حالا میباشد و کاملا خصوصی میباشد راجب خودمو عشقمه نظر حتما فراموش نشه باید خداحافظی کنم از این پوست خیلی سخته ولی باید دیگران نظر بدن راجبش

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:44 توسط فرشاد| |

 

یکی از مواردیکه پدر صاحاب دخترها و پسرها را در آورده است عاشق شدن آنها می باشد. امکان ندارد کسی را پیدا کنید که عاشق نشده باشد و روزی ۲۰۰۰ مرتبه به خود بد و بیراه نگفته باشددلیل اصلی آن عدم شناسایی عشق از جاذبه طرفین به دلیل کم تجربگی آنان میباشد.اینکه میبینیدهمواره پسرها دخترها را متهم به بیوفایی میکنند و می خواهند از آنان انتقام بگیرند! و دخترها هم پسرها را نامرد میخوانند ،همه مرگش همین موردیه که گفتمعوامل دیگری نیز وجود دارد ولی موارد زیر مراحل و عوامل غلطی هستند که شما را از حقیقت دور میکنند و نمی گذارند فکر کنید.مسلماً یک رابطه که بر پایه بنیانی کج قرار گرفته نمی تواند چیز سالمی باشدولی اکنون شما آنها را خواهید شناخت و با کمی تمرین می توانید چشمانتان را باز کرده و خود را کنترل کنید..با بیاد داشتن این موارد دیگر براحتی اشتباه نمی کنید….

۱-مکان اشتباهدر این گونه عشقها مکان آشنایی یک محل عمومی مثل کافی شاپ ، پارک ، خیابان و غیره و یا مکانهایی مثل مهمانی ، عروسی و نظایر اینها میباشد.نکته اصلی اینجاست که شما در هیچیک از این مکانها نمی توانید آزادانه با هم حرف بزنید و اگر هم بتوانید بدلیل اتفاقی بودن برخورد مختان کلید کرده و دستخوش هیجان میباشد.

۲غیبت معشوقجمله ای از آلن وجود دارد که میگوید : قدرت عشق در غیبت آن میباشد.شما بعد از برخورد یا به معشوق دسترسی ندارید یا یک دسترسی کوتاه مثل تماس تلفنی یا ۲ دقیقه دیدار سر کوچه!!!..شما وقتی امکان برخورد و یا تبادل نظر ندارید امکان ندارد بتوانید بگویید که طرف برای شما مناسب است یا خیر..فقط یک واقعیت وجود دارد وآن هم اینکه شما نقاط ضعف وی را نمیبینید و تمام آنچه را که دوست دارید فرد مورد علاقه تان داشته باشد برای او فرض میکنید!!!!شما از او یک شخصیت می سازید و آن را میبینید نه آنچه که واقعاً او هست

۳-دروغگوییاین عامل بیشتر از جانب پسرهاست.آنها بمحض آشنایی با فردی می دانند که وی را نمی خواهند ولی برای یک استفاده جنسی شروع به پرت و پلا گویی میکنند.دخترها هم مسلماً نمی خواهند که اسباب لذت باشند پس مقاومت می کنند.در نتیجه یک حباب از رابطه شکل میگیرد که بسرعت میترکد و چیزی جز پاره ای ضربات روحی باقی

نمی گذارد

۴-تلقینشما در برخورد اولیه عموماً جذب صورت و اندام طرف میشوید.شما مدام به هم عادت میکنید و خواهان یکدیگر میشوید در حالیکه در باطنتان گرایش چیز دیگریست.مثل انسان تشنه برای آب به هر دری میزنید و بعد از سیرابی چشمانتان را باز میکنید.مقوله ها را لطفاً با هم قاطی نکنیدسر حد یک رابطه عاشقانه می تواند یک رابطه جسمی باشد ولی یک خواهش جسمی در پناه عشق بزودی شما را با لگد از خواب بیدار میکند

۵-چشمان بستهدر ملاقاتها و دیدار ها آنچنان تو کف لعبتی که تور زده اید میروید که دیگر نه هیچ چیز میشنوید نه میبینید!!!بعد از یک چنین ملاقاتهایی اگر به شما بگویند چی شد؟؟شما فقط دری وری خواهید گفت!!پس این ملاقاتها هیچ نکته مثبتی ندارد.

۶-تقلای بیمورد..شما برای تور کردن طرف مورد علاقه از همه چیز و همه کار میزنید و تمام تمرکزتان را برای بدست آوردن معشوق جمع میکنید.بعد که تلاشهای شما به اشتباه از سمت وی علاقه شدید معنی شد و شما خیالتان راحت شد ، بادتان می خوابد و دوباره خودتان میشوید..حالا بامبول در میارینچون دچار یک نارضایتی پنهان از تلاشی که کرده اید میباشید..رابطه شما بزودی از هم میپاشد

۷-…پسرها و دخترها از سنین پایین شروع به یافتن همسر میکنند.در زمانی که هیچ آمادگی اجتماعی ندارند.آنها یک نیاز ساده دوستی با جنس مخالفرا که بدلیل بلوغ شکل میگیرد را به غلط عشق تعبییر میکنند..با مغزی خام به هم تعهداتی میدهند.غافل از اینکه زمان ، شرایط واقعی را برایشان آشکار میکند و آنها براحتی ضربه روحی می خورنداین ضربات آنقدر تاثیر دارد که در سنین بالا بدور خود دیواری از بی اعتمادی بکشند و همان دیوار باعث تنهائی شان بشود

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:32 توسط فرشاد| |

سلام دوستان من ممنونم از همه شما که به من لطف دارین . یک خواهشی که از همه شما دارم دعا یادتون نره واسه من دعا کنید. شاید خدا روی شما رو زمین نندازه شاید دلتون پاکتر از من باشه.سر نماز یادتون باشه یک دوست از شما خواست واسش دعا کنین به اون نگاهی که امروز توی دلش اتش زده  برسه .ای کاش میفهمید حالمو ای کاش میدونست چقد دوسش دارم .دیگه کلافه شدم . راهمو انگاری گم کردم . گاهی وقتا که میبینمش چشمام دنبالش راه میفتن تا وقتی که در جمعیت محو میشه .خدایا من جلوی همه این دوستان بهت میگم دوسش دارم لطفتو از من کم نکن قول میدم بهترین باشم.دوستان منواز دعای خیرتون فراموش نکنید . باز هم ممنونم از خداوند که خیلی لطف بهم داره به امید اینکه توی هیچ دلی غم نباشه داداش کوچیکتون فرشاد

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 2:36 توسط فرشاد| |

 

این داستان عشقی هست که زخمهاش هنوز بر من بجای مانده

 

قصه از کجا شروع میشود از یک نگاه از یک احساسی فراتر و زیباتر از هر احساسی در وجودت.زمان در گذر بود و من همچون کودکی بازیگوش ازاد از همه قید و بندهای امروز در میان افکار خودم بدنبال یک رد پا هستم .شاید هم در انتظار یک خبر.تنها من نیستم که چنین حالی دارم شاید خیلی ها حال من را درک کرده باشند .ولی انچه برای من گذشت از یک روز غروب بعد از اینکه از سر کار امدم خونه شروع شد .در یک شهر تنها بدنبال کار بودم و احساس دلتنگی عجیبی گاهی وقتها بهم دست میداد طبق معمول به زن داییم تماس گرفتم جویای حالش شدم. اخه اون بیشتر از دیگران درکم میکرد و حرفمو میفهمید.زن داییم از خواهرم بهم نزدیکتر هست. محرم اسرار من بوده و هست .چون خیلی خانمه . بعد از کلی احوال پرسی بهم گفت دختری را برای شما در نظر گرفتم .من پرسیدم ازش  با خنده این خانم خوشبخت کی هست بهم معرفیش کرد و گفت. این دختر همون دختری هست که دنبالش هستی مثل خودته و اخلاق خودتونو داره . منهم با خنده بهش گفتم باشه حالا ببینم بعد اگه خوشم بیاد بهتون میگم . و بعد خداحافظی کردم با زن دایی . چند روز گذشت و خبری نشد از زن دایی .من هم فراموش کردم حرفای زن داییمو .تا اینکه مادرم بهم زنگ زد و گفت شما باید بیایی به شهر خودمون تا این خانمی که واسه شما ما پسندیدیم ببینی.این حرف رو که مادرم گفت باورم نشد .اخه فکر میکردم زن داییم باهام شوخی میکنه.زمان گذشت تا اینکه مادرم هر روز بهم زنگ میزد . میگفت خانمی که واسه شما ما در نظر گرفتیم با خانوادش سر انتخاب همسر ایندش مشکل داره و خانوادش واسه شما راضی نمیشن . خانواده دختره میگن باید همسر ایندش کسی باشه که ما شناخت کامل از اون داشته باشیم و دلیل مخالفت خانواده دختره همین بود. این خانمی که واسم در نظر داشتن از دوستای صمیمی زن داییم بود . اخه زن دایی من کتابدار هست و توی کتابخونه کار میکنه و چند سال بود که این خانم رو میشناخت و برای مطالع درساش به اونجا میرفته. روز بعد از اینکه به شهرمون رسیدم  به دیدن زن داییم رفتم و اون هم کل اخلاقیات دختره رو بهم گفت و بعد عکس اون خانم رو بهم نشون داد . تصورش واسم یک خورده غیر منتظره بود .من اون دختره رو قبلا دیده بودم. نمیدونم وقتی عکس رو دیدم دست و پام نمیتونستم تکون بدم اخه به یاد نگاهایی افتادم که هنوز از اولین برخورد با اون خانم داشتم و خودم خبر نداشتم یک روزی قرار هست من از این خانم خواستگاری کنم . رنگم پرید زن داییم بهم بر گشت و گفت از چهره این دخترخوشت نمیاد .من هم گفتم نه فقط ...... قبلا دیدم این خانمو .بعد از چند ساعت حرف زدن من و زن داییم طول کشید و باید به بانک میرفتم تا پول به حساب بریزم در طول مسیر بانک تا محل کار زن داییم کلی به اون خانمه فکر کردم .و قرار بر این بود که این خانم بیاد تا ما با هم حرف بزنیم و بیشتر همدیگر رو بشناسیم . البته این خانم از قبل من رو دیده بود و شناخت داشت از من و خانواده من .یک روز رسید که از کتابخونه زن دایی زنگ زد و گفت به این شماره که میدم تماس بگیر خانمی که واستون صحبتشو کرده بودیم میخواد با شما حرف بزنه . من هم با عجله شماره رو گرفتم .کلی با هم حرف زدیم از خودمون گفتیم و خانمه شکلی که با خانوادش داشت واسه انتخاب همسر ایندش واسم بیان کرد و گفت من از حرف خانوادمم نمیتونم بگذرم باید اونها هم راضی باشن و به من گفت زیاد خوش بین به این رابطه نباشیم شاید خانوادم راضی نشدن من مجبورم به حرف اونها باشم.با این حرف انگاری دلم خالی شد . و احساسی از غم در وجودم جاری شد . و خدا حافظی کردیم . نمیدونم چرا من اینقد تغییر کردم . منکه واسم مهم نبود این ماجرا چرا حالا واسم داره لحظه به لحظه مهمتر و مهمتر و سختر میشه . بعد از چندین روز صحبت تلفنی بهم گفت تا چند وقت دیگه خواستگاری از اقوام اونه میاد واسه خواستگاریش و از من خواست صبر کنم . بهم میگفت جواب نه رو به اونها میدم تا پدر و مادرم بفهمن که من راضی به ازدواج با اونی که  اونها میخوان نیستم.هر روز میگذشت و من بیشتر به فکر فرو میرفتم و این خانم محترم هم بیشتر علاقه ای که بهم رو داشت پنهان میکرد ولی من هم متوجه رفتارش میشدم و به اون حق میدادم که حرف دلشو پنهان کنه چون از خانوادش اطمینان نداشت. روزی شد که با من این خانم تماس گرفتند و گفتند من نمیتونم جواب پدر شما رو بدم اخه روم نمیشه بگم خانوادم راضی نمیشن . من هم بهش با زبان بی زبانی و دلی که انگار از تپش بیستد گفتم باشه . و به پدرم گفتم لطفا اسم خانمی رو جلوی من نگیرین .من قصد ازدواج ندارم.واسه من سخت بود که چه زود شروع شد و چه زود به اخر رسید و چه سوخت و به اتش کشید احساسم رو ان هم طوری که خودم نفهمیدم چرا  همچین شد.بعد از ان ماجرا که گذشت دچار مریضی بدی شدم به طوری که حتی چشمانمو نمیتونستم باز کنم . در اخرین اسمسم ازش گله کردم و در جواب پیام من نوشت . برادرم پیام شما رو دیده و خونده و بهم گفته اگر شما جواب این اقا رو دادین پس چرا بهتون پیام میدن واز من خواسته بود که فراموش کنم همه چیز رو این بود هر چه بر من گذشت .در حال حاضر حالم بهتر شده و در انتظار خبر دوباره از اون هستم هنوز امید دارم که روزی بر میگرده .

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:59 توسط فرشاد| |

 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

برای ادامه مطالب به درج مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 22:46 توسط فرشاد| |

  

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

 

برای خواندن اشعار به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 21:2 توسط فرشاد| |

مهم نیست که فردا چی میشه ... مهم اینه که امروز " دوست دارم " 

مهم نیست فردا کجایی ... مهم اینه هر جا هستی " دوستت دارم "

مهم نیست تا ابد با هم باشیم ... مهم اینه تا ابد " دوستت دارم " 

مهم نیست قسمت چی میشه ... مهم اینه قست شد " دوستت داشته باشم

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 19:36 توسط فرشاد| |

دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ،

دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است

و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم

 

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم

زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت باران

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:25 توسط فرشاد| |

.. صدای خیس بارون را میشنوی؟ ...

... آسمون دلش گرفته....

... آسمون داره اشک میریزه....

... دل خیس آسمون داره داد میزنه کجایی پس؟

... انگار آسمون هم انتظار میکشه ...

... آسمون داره گریه میکنه....

... درست مثل من ...

... من از شادی اشک میریزم اون از غصه ...

... آخه من تو را دارم و اون نداره ... !

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:23 توسط فرشاد| |

از چه بگویم...

از اولین آشنایی یا آخرین دیدار...

از چه بنویسم...

از اولین سلام عاشقانه ات یا آخرین خداحافظی غم انگیزت...

آری... از هرچه بگویم باز کم گفته ام. ولی این دل را یارای آن نیست که جز خوبی تو بگوید و این دست نمی تواند چیزی جز خوبی تو بنویسد.

می گویم از اولین آشنایی، می گویم از اولین سلام عاشقانه ات.

سلام کردی و دل بردی، نگاه کردی و دیده ربودی.

ای سبزترین بهار زندگیم، با تو من به بلندای صبح فردا میرسم، با تو من به اوج خوشبختی میرسم، با تو من به قله ی امید و آرزوها میرسم.

من مثل چمنزار تشنه ای هستم که احتیاج به باران دارد و تویی آن باران رحمتی که باید بباری.

ببار ای باران، که باریدنت سیرابم میکند، شکوفایم میکند.

ببار ای باران، باریدنت زندگی به من می بخشد. ببار...

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:22 توسط فرشاد| |

آفرید خدا اشک و لبخند را

بر خاکیان زمین

این دو دروازه ی محبت را


بر خفته دلهای غمین

این دو نشان عشق و دوستی را

بر دل شکسته های عاشق

این دو بیان احساس را

بر عاطفه ه
ای خاموش

این دو رسوم زندگی را

بر ز یاد بردگان عاطفه

این دو اشنای لیلی و مجنون را

بر شیرین و فرهاد اینده

این دو خورشید دوست داشتن را

بر تاریک دلان سر گردان

این دو بازگو کننده ی حرف نگفته را

بر حرفهای دل

این دو زیبایی دل را

بر زشتی های دنیا

لبخند ها را برای نوازش

بر هدیه کردن بر دیگران

اشک بر دلهای دل شکسته

بر بیان عشق و دوست داشتن

بر ان که می خواهی فریاد زنی

با اشک فریادی چون سکوت داد زنی

این دو تار زندگی برای رسیدن به توست

برای دیدن تو

برای اینکه بگویم :

عاشقانه دوستت دارم

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:18 توسط فرشاد| |

يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم 

 گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم 

 خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد 

 بهر بهبود ولي فکر دوايي نکنيم 

 جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم 

 شکوه از غير خطاست خطايي نکنيم 

 ياور خويش بدانيم خداياران را 

 جز به ياران خدا دوست وفايي نکنيم

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند 

 طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم

 گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم 

 تا بهاران نرسيده است هوايي نکنيم

 گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان 

 با غم خويش بسازيم و شفايي نکنيم 

 يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم 

 وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم

 پر پروانه شکستن هنر انسان نيست 

 گر شکستيم زغفلت من و مايي نکنيم 

 و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق 

 جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 مهرباني صفت بازار عشاق خداست 

 يادمان باشد از اين کار ابايي نکنيم

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:17 توسط فرشاد| |

در تلاطم تپشهاي قلبم تو را ديدم كه چه زيبا بودي ،

در فراسوي عشق تورا يافتم وآنگاه با تمام وجودم زندگي را لمس كردم ،

اي درياي بي كران هستي در سايه سار مهربانيت گلي كوچك بودم و امروز در

  سايه ي چشمانت درختي هستم پر از ميوه عشق؛عشق باران

دستهايت براي من تكيه گاهي هميشه سبزوزيباست است ،

مي توانم به آنها دل ببندم و شور ماندن را در بركه زلال چشمانت بيابم

تو اشك هايم را احساس كردي و غصه را از دلم زدودي ،

آرزو هايم به بودن در كنارت خلاصه مي شود دوست دارم رويش سبز آنها همزمان

  با بار ور شدن گل اميد در نگاهت باشد ...

مهربان من واژه واژه ي محبت را از تو آموختم تا اكنون برايت عاشقانه

دوستت دارم ...

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2:9 توسط فرشاد| |

سلام به همه دوستان گلم که از این وب دیدن کردن ممنونم از همه شما . این روزهایی که میگذرد سر تا سر زندگی منو افسردگی عجیبی گرفته اینقد که حتی توی خونه که هستم از اتاقم بیرون نمیشم و با کسی نمیجوشم زیاد . نمیدونم چی شد چطور گذشت این مدت وقتی میخوای دل ببندی احساس میکنی در اوج تنها شدی و دستات خالی هست . گلم حرفم با شماست نمیدونم میای به این وف سر بزنی تا حرفامو بدونی یا نه . از همون شبی که مغازه اومدی دیدمت تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم . باورم نمیشد وقتی روبروم ایستاده بودی باورم نمیشد که صورت ماهتو دارم از نزدیک میبینم بخدا انگاری دنیا رو بهم داده بودی نمیدونی چه حالی داشتم اولش خوشحال شدم ولی بعد چند لحظه بدنم گرم شد احساس کردم صورتم داره کم کم دماش میره بالا شاید از رنتگ صورتن که بر افروخته شدن متوجه شده باشی . میخواستم باهاتون حرف بزنم ولی نمیتونستم صحبت کنم میدونستم که خوب نمیتونم حرف بزنم . بعد از رفتنت همه لحظهای که گذشته بود واسم تکرار شد . من بعد از اخرین تماستون تصمیم گرفتم دیگه ازدواج نکنم . نمیدونم چرا این تصمیم رو گرفتم شاید واسه این بود که هنوز بهت دل داشتم . ولی منتظر همون روزی هستم که جواب رو از زبان خودتون بشنوم نه جواب نه رو بلکه بله . خیلی شیفته شما شدم شاید دلیلشو ندونم خودمم ولی حقیقت این هست که واسه من بهترین بودی و هستی . با خودم تصمیم گرفتم اگه بله بهم بگی با تمام وجودم قلب و روحمو بهت بدم و با افتخار با شما زندگی رو اغاز کنم . نمیدونی چقد این سوال رو از خودم میرسم ای خدا ایا میشه . خانم ده...ده من نمیگم ادم خوبی هستم نمیگم ادم پاکی هستم ولی تو زندگیم دنبال کسی بودم که از نظر خودم خوب باشه و بتونم یک عمر باهاش زندگی کنم و از زندگیم لذت ببرم . هیچ کس تو این دل من جز شما جایی نداره چه کنم کار دله . باز هم همه چیز بستگی به خود شما داره هر چی که شما بگید من همون رو انجام میدم . ولی بدونید خیلی منتظر شما هستم و خیلی انتظار سخته
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 1:59 توسط فرشاد| |

 

داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس

داستان عاشقانه

بهاربیست

این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت
این وبلاگ نویس را با یک دختر زمینی آشنا میکند
پیشنهاد میکنم حتما این داستان را بخوانید
برای خواندن این داستان لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید

اولین نیستیم .... اما بهترینیم ....!!
بهاربیست


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 1:18 توسط فرشاد| |


Design By : Night Skin